شير على خان لودى
218
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
هندوستان متولّد شده . تركمان تخلّص مىكند . جوان خوشرو و خوشگو و خوشخو و خوشخلق و خوشصحبت و خوشمشرب است . راقم حروف از مدّتهاى متمادى فريفتهء خوبيهاى اوست ، امّا چندگاه است كه به حسب قسمت پردهء مفارقت در ميان افتاده و چشم و گوش از ديدن ديدار و شنيدن اخبارش محروم مانده ، نظم : فلك را غير از اين خود نيست كارى * كه يارى را جدا سازد ز يارى شرح اشتياق دوستان در اين مختصر نمودن ، آتش در منقل كاغذين افروختن است و باد به هاون كوفتن ؛ لهذا انعطاف عنان قلم از آن وادى روا داشته ، هم به تحرير اين غزلش مكنون دل وفا منزل خويش به مسامع ارباب خبرت مىرساند : يك سر مو ز آن دهان خواهم نوشت * چشمهء آتشفشان خواهم نوشت گفتهاى بنويس نام ما به دل * اين سخن در دل به جان خواهم نوشت گوهر و لعلى كه چشمم بىتو ريخت * حاصل دريا و كان خواهم نوشت بىگل روى تو اى آرام جان * حال زار تركمان خواهم نوشت [ ميرزا محمّد تقىّ بن ميرزا محمّد مسعود اندجانى ] نور حديقهء نيكوبيانى ، ميرزا محمّد تقىّ بن ميرزا محمّد مسعود اندجانى - اگر از دنيا دوزبانى كلك نمىانديشيد ، در يكتادلى آن وحيد عصر اندكى مىنوشت ، و اگر از ضيق وسعت كاغذ ملاحظه نمىداشت ، كميت قلم را در وسعتآباد وسعت مشربش جلوريز مىساخت ، لاچار [ كذا ] ختم بدين بيت مىكند : ز قال مرد حال مرد پيداست * بلى نبض دل مردم زبان است جوان خوشجبهه و شكفته پيشانيست و بنا بر كمال پردلى و دلاورى ، پردل تخلّص مىكند و تلاش تازهگويى بسيار دارد . از اوست : با خيال سر زلف تو بغلگير شديم * سوختيم آنقدر از شوق كه اكسير شديم اى بسا سنگ كه خورديم چو مجنون بر سر * رايگان نيست كه شايستهء زنجير شديم رقص ما بر در قصّاب غمش بود بسى * آنگه از پاى نشستيم كه تكبير شديم كى كشيم از قدح بوالهوسان بادهء عيش * ما كه با آب و گل درد تو تخمير شديم قصر تن راست چو ويران شدن آخر در پيش * پردلا بهرچه وابستهء تعمير شديم [ مير جميل متخلّص به سوزى ] شمع محفل دلافروزى ، مير جميل متخلّص به سوزى - سوز سخنش آتش دلهاى افسرده است و آتش فكرش فتيلهء چراغ جانهاى پژمرده . گرم روان باديهء شوق را چراغان الفاظش يد بيضاست و سمندرطينتان حرقت فرقت را آتشكدهء معانيش آينهء حقيقتنما . پروانهء طبيعت